خوراکی های خوشمزه

اینها رو تو خونه تهیه کردیم تا سلامتی خانواده هم تضمین بشه

ان شالله زودتر این بیماری ریشه کن بشه….الهی آمییییین

بازی

بازی

بازي گروهی قطار آب مخصوص بچه ها:
در این بازي بچه ها باید لیوان پر از آب را دست به دست به نفر آخر برسانند، بدون آن که آب لیوان بیرون بریزد. براي انجام بازي مدت زمان مشخصی را تعيين کنید. بچه ها را به دو دسته تقسیم کنید. از هر دسته بخواهید بصورت قطاری پشت سر هم روی زمین بنشینند. یکی از سطل ها را از آب پر کنید و در کنار نفر اول بگذارید. یک سطل خالی را در پشت سر نفر آخر بگذارید. نفر اول باید لیوان را پر از آب کند و بدون آن که به پشت سر خود نگاه کند، لیوان را به نفر پشتی بدهد. نفر دوم هم به همین شکل لیوان را به نفر پشت سر خود بدهد.

 

لیوان دست بدست ميشود تا به نفر آخر برسد. نفر آخر هم باید بدون نگاه کردن ، آب درون لیوان را در سطل پشت سر خود بریزد. بازي آن قدر ادامه می یابد تا سطل آب نفر اول خالی شود. هر گروهی که در مدت زمان تعيين شده ، آب سطل پشت سرشان بیش تر باشد، برنده بازي خواهند بود.

آشپزی

آشپزی

تولد حلما جووون

اینم از کیک تولد خااانگی در شرایط کرونایی ک نمیشه از بیرون کیک تهیه کرد……

ادامه »

سرگرمی

سرگرمی

چه کارکنیم ک در ایام قرنطینه حوصلمون سر نره؟؟؟؟😍😍😍

🌹بازی‌هایی با استفاده از کاغذ و مداد انجام دهید: نقطه بازی، ایکس اُ، داربازی، اسم فامیل،وسایر بازی های قدیمی…

🌹🌹جمله بازی کنید: به نوبت روی یک تکه کاغذ جمله‌ای بنویسید و بعد از تمام کردن جمله کاغذ را تا کنید. در خط بعدی برای نفر بعد یک کلمه جدید بنویسید. با این کار می‌توانید داستان‌های جالبی بسازید.

🌹🌹🌹پانتومیم:از فرزندانتون بخواین ک پانتومیم بازی کنند وشما حدس بزنید ک چه چیزی را بازی میکند….

🌹🌹🌹🌹مطالعه کتاب میتونه شما رو خوشحال کنه وعلاوه بر بار علمی ک دارد شما را سرگرم میکند ….

🌹🌹🌹🌹🌹یک پیتزای خانگی بپزید: یک دستور پخت پیتزا آماده کنید و مطمئن باشید که قرار است کلی به شما خوش بگذرد.

خیلی قشنگه حتما بخونين

 

از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو
با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز.
گفتم: منم کار دارم باهات میام.
1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید.
گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم . من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟!!!
گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده…

3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دوتا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد.
گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
4-بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5هزار تومن هم بهش داد.
گفتم رفیق معتاد بود ها.
گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم.
5-رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 13هزار تومن. ازش خرید.
گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه..
6- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت 4تا 5هزارتومن.
4تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد ارزش نداشتا.
گفت: میدونم، میخواستم روزیش تامین بشه. گناه داره تو آفتاب وایساده.

یه جای دیگه هم از یه بچه یه کتاب دعا خرید 2 هزاروتومن!!!
7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟
گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش ازه کجا تامین بشه؟!!!
گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی؛ اینجوری میگه کاسبی کردم.
8-یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا.
گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
9-اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد
میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم…

10-یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟!!!
گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟
گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد.
گفتم: چن بهش میدی؟!!!
گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن.

11-تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!!!
3هزار تومن!!!
یه بسنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود.‌ به من اجازه نمیداد حساب کنم.
میدونین شغل رفیق من چه بود؟!!! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
میدونین چه ماشینی داشت؟!!! پرایدِ 85
میدونین چن سالش بود؟!!!
34 سال.
میدونین من چه کاره بودم؟!!!
کارمند بودم، باغ هم داشتم.
میدونین چه ماشبنی داشتم؟
206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره..
دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست:
دستهایی که کمک میکنن
مقدس تر از لبهایی هستن که دعا میکنن. بنده مخلص خدا بودن به حرکت است نه ادعا

بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرند